Mutabor Märchenstiftung

Fachwissen, Kompetenz, kulturelle Vielfalt

 

 

ساربان

Land: Iran
Kategorie: Novelle

روزی روزگاری بود، تاجری بود کھ اجناسش را با شترھایش از جایی بھ جای دیگر می برد تا آنھا را بفروشد. یک بار پسر کوچکش را با خود بھ سفر برد. ولی در این سفر کاراوانش موردحملھ راھزنان قرار میگیرد. او سریع پسرش را در یکی از خورجین ھای شتر مخفی میکند و شروع بھ مقابلھ با راھزنان میکند. اما آنھا قوی تر بودند و ھمھ شترھا و ھمھ اجناس ارزشمند را با خود بھ یغما بردند. و

تاجر را با دستان بستھ رھا کردند.

در حالی کھ راھزنان حرکت می کردند، ناگھان صدای گریھ ای را شنیدند و پسر بچھ تاجر را پیدا کردند. آنھا پسر بچھ را روی شتر باردار سوار کردند و بھ سمت غاری کھ مخفی گاه دزدان بود، راھی شدند. آنھا محمولھ ھا و شتر ھا را جدا کردند، اما با بچھ باید چھ می کردند؟ یکی از دزدان بھ دیگری گفت: " اکر بچھ را با خودت ببری، در نھایت صاحب یک بچھ میشوی." و اینطور شد کھ دزد دوم بچھ را

با خود برد.

از آنروز بھ بعد پسربچھ ھرروز از شترھا مراقبت می کرد، و برای ھمین او را ساربان می نامیدند. ساربان شتر ماده را بسیار دوست داشت و با فداکاری از کره اش مراقبت می کرد. مدت مدیدی گذشت.

او ھرروز شترھا را بھ صحرا می برد و زیر درخت می نشست و شروع بھ نواختن نی می کرد. روزی درویشی از آنجا می گذشت و از او پرسید: " چرا چنین آھنگ غمیگینی می نوازی؟"

پسر:" آه، من دل تنگ پدر، مادر و خواھر و برادرانم ھستم." درویش: " تو می توانی بھ دیدن آنھا بروی." پسر: " پسر: " من نمی دانم ، آنھا کجا ھستند."

ساربان آھی کشید و داستانش را برای درویش تعریف کرد. درویش بھ فکر فرو رفت و گفت: " من بھ تو میکویم، کھ باید چھ کار کنی. سوار شتر شو و افسار او را رھا کن. او تو را بھ خانھ خواھد برد." سپس درویش رفت. ساربان سوار شتر شد و خودش را بھ شتر سپرد. شتر چند شبانھ روز ھمچنان می رفت. چندین شبانھ روز گذشت، تا اینکھ بھ چشمھ ای رسیدند. شتر زانو زد تا آب بنوشد. ساربان پیاده شد و کنار چشمھ دراز کشید تا کمی استراحت کند. ھنگامی کھ بیدار شد، مرد جوانی را دید کھ گوسفندانش بھ چشمھ آورده بود. آنھا بھ ھمدیگر سلام کردند و چوپان شتر زبیا را تحسین و تمجید کرد. ناگھان از ھیجان فریاد

زد: " ولی این شتر مال ما است. نگاه کن! اینجا علامت قبیلھ ما است. تو آنرا دزدیدی؟" ساربان :" نھ، من ندزدیھ ام. این شتر بزرگنرین ھمدم و ھمراه من است، از زمانی کھ از پدرم جدا شدم."

چوپان از ساربان خواست داستانش را برای ائ تعریف کند. آنھا نشستند و ساربان ھر آنچھ از حملھ دزدان بھ کاروان و پدرش اتفاق افتاد بود را تعریف کرد. چوپان از جا پرید و ساربان را در آغوش گرفت و با خوشحالی کفت: " تو برادر گمشده من ھستی." آنھا از خوشحالی گریھ می کردند. سپس ھردو بھ خانھ برگشتند و ساربان پد رو مادرش را در آغوش گرفت، حتی شتر ھم از اینکھ دوباره بھ خانھ برگشتھ بود ،

خوشحال بو١٣٩٢، ترجمھ از فارسی بنفشھ طباطبایی